خرید بک لینک
گاهی فکر میکنم خدا هم چشمش به ظاهر است و واعظان بیهوده میخوانند «الاعمال بالنیات». باورم نمیشود که حتی او هم اینهمه وحشت را ندیده و نمیبیند پشت دامان پرستارۀ شب. بیرحمانه و بیاعتنا به سپیدی روح خورشید، از میان آیههای وسواس سورۀ ناس اهل زمین، شب نوپا را از درون گاهوارۀ آرام خاکِ نمزده بیدار کرده، تا آن بالا کشانده و نِشاندهاش بر تخت پادشاهانۀ پر از وحشت تاریکیها. حالا آن کودک مهروی دیروزی، غرق دریای غرور میشود وقتی فرزندان آدم میگویند «شب بر جهان حکمفرما شد.»خالق سپیدی و سیاهی دنیا، من شاهدم! من از پشت گلهای رنگی پردۀ اتاقم دیدم که روح لرزان این شب چندهزار روشنی را با هراس کُشت تا برسد به آن بالا. من دیدم که خودت دستش را به گناه تیرگی آلودی! نگو که تو آنجا نبودی و ندیدی! تو همهجا هستی: پشت پردۀ تمام اتاقها، روی پیراهن مخمل شب، در ذرههای هوای لابهلای گیسوان بربادرفتۀ حوا، حتی ... .گاهی برایم از نیتهایت بگو. بگذار دوباره شاهد نورت باشم و تو را پیدا کنم از میان اینهمه تاریکی.  

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: جمعه 13 بهمن 1396 ساعت: 4:57

آرام گرفته بودم از نقش خیالی شیرین که در میان جانم پنهان بود و پیدا. آن شب، به هوای نورباران دل پرغم سپهر، مهر ستاره را در قلب شب نشاندم و خود به تماشا نشستم از دور... . و صد حیف که نمیدانستم؛ نمیدانستم که زمین چرکینِ زیر پای آسمان، استاد خوبیست برای درسهای بد! امتحان تمام شد و امروز، من نه برای ستاره منشأ نورم و نه برای شب امیدی در ظلمات. اینجا پایان کار من است. باید رخت بربندم و بروم. در پردۀ نمایش ستاره و شب، مهتاب فقط سیاهیلشکر است.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: جمعه 13 بهمن 1396 ساعت: 4:57

حضرت عشق، دیشب صدای پایت را بر بام خیالم شنیدم. آمده بودی آرزوهایم را بخوانی؟! نگو که تو نبودی؛ رد پایت تمام خیابانها را سپید کرده است.

برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: جمعه 13 بهمن 1396 ساعت: 4:57

صفحه بندی